وقتی دخترم ،مادرم می شود
می آد پیش منو می گه : مامان می آی خاله بازی کنیم ؟ و من که مثل همیشه عذاب وجدان دارم از اینکه شاغلم و کمتر وقت خاله بازی دارم با وجود تمام کارهای مانده و خستگی ، با تمام وجود و لبخند رضایت می گم : بله مامان چرا نمی آم . و من دخترِ دخترم می شوم ، و چه لذت بخشِ وقتی دستم رو مثلِ مامانها توی دستای کوچیکش می گیره و می گه بریم میمونی (مهمونی) ، از راهرو رد می شیم و توی اتاق خودش مهمونیه ، با آدمهای خیالی سلام و احوالپرسی می کنه و هنوز دستای من توی دستشِ می گه : بشین و شال روی سرش رو مرتب می کنه و به پشتی تکیه می ده و سریع توی چشای من خیره می شه و با صدای آهسته می گه : جیش داری ؟ و من اگه بگم بله خوشحال تر می شه ، میریم دو قدم اونطر...
نویسنده :
مامان زینب
14:44


